تبليغاتX
منو رها کن از این فکر تنهایی - ماجرای من و دل تو

منو رها کن از این فکر تنهایی

 

دل قشنگت شده بود خانه ی آرزوهام در خیال خامم فکر می کردم که من فقط صاحب این خانه هستم و هیچ کس جز من اجازه ی ورود به این خانه را ندارد ولی عجب خیال خامی بود و این خیال طولی نکشید که صدای در به گوشم رسید یکی در را محکم کوبید و میگفت بیا بیرون یه مستاجر جدید می خواد بیاد و اینجا بود که فهمیدم من فقط مستاجر خانه ات بودم. پس همه ی اثاثم را از خانه ات جمع کردم که از دلت برم بیرون و جا واسه مستاجر جدیدت باز کنم ولی تنها یک قطره اشکم را بر بر روی طاقچه ی دلت جا می گذارم تا به مستاجرات بگوید که دوستش داشتم ولی دوستم نداشت

 

+85/09/07 هیلدا | |