تبليغاتX
منو رها کن از این فکر تنهایی - پروانه

منو رها کن از این فکر تنهایی

در ساحل زيبا و آرام ذهنم مشغول قدم زدن بودم که احساس کردم کسی مرا صدا زد برگشتم کسی نبود به راه خود ادامه دادم باز هم همان صدا دوباره صدايم زد باز هم برگشتم اما کسی نبود ناگهام چشمم به زمين افتاد پروانه ای  بود که يک بالش سوخته بود آن را بلند کردم و او به من گفت که کمکم کن من هم به او کمک کردم وقتی از او جريان را پرسيدم به من گفت من شمعی را دوست داشتم و برای بوسيدن او جلو رفتم وقتی که بوسيدمش او بجای بوسيدن من بالم را سوزاند

با اين حرف پروانه به ياد کسی افتادم که همين کار را با من هم کرده بود من او را دوست داشتم و به او محبت ميکردم اما او بجای محبت به من دلم را شکست

+85/08/28 هیلدا | |