تمناي من براي با تو بودن... تمناي آب براي زنده بودن است! تمناي هوا براي نفس کشيدن است! تمناي آتش براي گرم شدن است! تمناي خاک براي روئيدن است! تمناي صدا براي فرياد زدن است! تمناي نور براي روشن بودن است! و تمناي عاجزانه ام... تمناي عشق براي عاشق بودن است
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه برسر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود،سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد:«امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد
در ساحل زيبا و آرام ذهنم مشغول قدم زدن بودم که احساس کردم کسی مرا صدا زد برگشتم کسی نبود به راه خود ادامه دادم باز هم همان صدا دوباره صدايم زد باز هم برگشتم اما کسی نبود ناگهام چشمم به زمين افتاد پروانه ای بود که يک بالش سوخته بود آن را بلند کردم و او به من گفت که کمکم کن من هم به او کمک کردم وقتی از او جريان را پرسيدم به من گفت من شمعی را دوست داشتم و برای بوسيدن او جلو رفتم وقتی که بوسيدمش او بجای بوسيدن من بالم را سوزاند
با اين حرف پروانه به ياد کسی افتادم که همين کار را با من هم کرده بود من او را دوست داشتم و به او محبت ميکردم اما او بجای محبت به من دلم را شکست
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... او رفت و تنها ماند .... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو.... گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!! گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش... گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست....
عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقيکنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اشکند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.
قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست ! چه قانون عجيبي چه ارمغان نجيبي و چه سرنوشت تلخ و غريبي كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره اميد كني و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني و خموش و بي صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش كني و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري و باز هم تو بماني و يك عمر صبوري
and said to him. "You will be a donkey. You will work un-tiringly from sunrise to sunset carrying burdens on your back. You will eat grass, you will have no intelligence and you will live 50 years."
The donkey answered: "I will be a donkey, but to live 50 years is much. Give me only 20 years" God granted his wish. ............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ... ............ .........
and said to him: "You will guard the house of man. You will be his best Friend. You will eat the scraps that he gives you and you will live 30 years. You will be a dog. "
The dog answered: "Sir, to live 30 years is too much,give me only 15 years. " God granted his wish. ............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ... ............ ......... .
!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!! !!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !! God created the monkey
and said to him: "You will be a monkey. You will swing from branch to branch doing tricks. You will be amusing and you will live
20 years. "
The monkey answered: "To live 20 years is too much, give me only 10 years." God granted his wish. ............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ... ............ .........
and said to him: "You will be man, the only rational creature on the face of the earth. You will use your intelligence to become master over all the animals. You will dominate the world and you will live 20 years."
Man responded: "Sir, I will be a man but to live only
20 years is very little, give me the 30 years that the donkey refused, the 15 years that the dog did not want and the 10 years the monkey refused. " God granted man's wish ............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ... ............ .........
And since then, man lives
20 years as a man ,
marries and spends
30 years like a donkey, working and carrying all the burdens on his back.
Then when his children are grown, he lives 15 years like a dog taking care of the house and eating whatever is given to him,
so that when he is old, he can retire and live 10 years like a monkey, going from house to house and from one son or daughter to another doing tricks to amuse his grandchildren.
سهراب سپهری:هر کجا هستم باشم به درک!من که باید بروم! پنجره فکر هوا عشق زمین مال خودت! من نمیدانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد!تیپ را باید زد !جور دیگر اما.....!کار را باید جست کار باید خود پول! کار باید کم و راحت باشد!فک و فامیل که هیچ ... با همه مردم شهر پی کار باید رفت...! بهترین چیز اتاقیست که از دسته چک و پول پر است!پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست! سید خندان دو نفر!سوئیچم کو؟چه کسی بود صدا کرد زرو؟
There are so many things I would like to say to You And since We Can't Talk I am Ever So Blue There has not One Day Passed Me By That YOU weren't in My Thoughts With TEARS in My Eyes and In My Broken Heart I can't understand WHY it all happened so fast Everytime I Think of YOU I wonder how long the PAIN in MY Heart Will Last
Let me be the sunshine to brighten up your day.. Let me be the moonlight to drive your darkness away.. Let me be a flowing river to carry away your sorrows.. Let me be a rain drop to wash away your tears.. Let me be your shadow to walk by your side.. Let me be the key to your loving heart . . .