تبليغاتX
منو رها کن از این فکر تنهایی

منو رها کن از این فکر تنهایی

تمناي من براي با تو بودن... تمناي آب براي زنده بودن است!
تمناي هوا براي نفس کشيدن است!
تمناي آتش براي گرم شدن است! تمناي خاک براي روئيدن است! تمناي صدا براي فرياد زدن است!
تمناي نور براي روشن بودن است!
و تمناي عاجزانه ام... تمناي عشق براي عاشق بودن است

                                         

+85/08/30 هیلدا | |

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه برسر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود،سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد:«امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد

+85/08/29 هیلدا | |

انجا كه عشق همراه يك طوفان به بلندي مي رود قصه اي آغاز مي شود.

قصه اي كه در داغ ترين قفس اسير است

كنون اي آشنا با دل با كوله باري كه بر شانه نحيفم سنگيني مي كند به سوي تو آمده ام

مرا بپذير تا در طولاني ترين راه ها مريد مكتب محبت تو باشم.

 

رندگي سوختن و ساختن است                   

                                     زندگي تجربه آموختن است

 

                                  عاشقا عاشق شدن كار دل است                 

                               دل چو دادي پس گرفتن مشكل است

                   

+85/08/29 هیلدا | |

گر دنياي ما دنياي سنگ است

 بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است

 بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 دل عاشق شکستن صد گناه است

+85/08/29 هیلدا | |

در ساحل زيبا و آرام ذهنم مشغول قدم زدن بودم که احساس کردم کسی مرا صدا زد برگشتم کسی نبود به راه خود ادامه دادم باز هم همان صدا دوباره صدايم زد باز هم برگشتم اما کسی نبود ناگهام چشمم به زمين افتاد پروانه ای  بود که يک بالش سوخته بود آن را بلند کردم و او به من گفت که کمکم کن من هم به او کمک کردم وقتی از او جريان را پرسيدم به من گفت من شمعی را دوست داشتم و برای بوسيدن او جلو رفتم وقتی که بوسيدمش او بجای بوسيدن من بالم را سوزاند

با اين حرف پروانه به ياد کسی افتادم که همين کار را با من هم کرده بود من او را دوست داشتم و به او محبت ميکردم اما او بجای محبت به من دلم را شکست

+85/08/28 هیلدا | |

اگه بي هوا كسي وارد زندگيت شد، بدون كار خدا بوده.

اگه بي مهابا دلها قبل از دستها به هم گره خورد، بدون كار خدا بوده.

اگه گريه هات توي خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خرد بشي، بدون تنها محرمت خدا بوده.

حالا هم اگه دلت شكسته و بغض تنهايي خفت كرده، شك نكن!

تنها مرهمت خداست كه از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده.

آخه مي دوني، خدا خيلي تنهــــــاست!

+85/08/27 هیلدا | |

صداي خيس بارون رو مي شنوي؟

 آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک ميريزه....... دل خيس آسمون داره داد ميزنه . کجايي پس؟

انگار آسمون هم انتظار مي کشه.. آسمون داره گريه مي کنه.. درست مثل من..

من از شادي اشک مي ريزم اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره

+85/08/27 هیلدا | |

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود


                                                      رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا
                                                      با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
                                                      رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود
                                                      رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم


رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود يكباره راز ما


                                                         رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
                                                          در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
                                                          رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان
                                                          فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي


من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم


                                                           اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
                                                           ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
                                                           مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
                                                           مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم


 

+85/08/26 هیلدا | |

 

 من همان انگشت بودم
  تو همان دست
  که بين من و بازوي زندگي بود
  و مرا به باقي بودنم مي بست.

  وقتي رفتي از خودم پرسيدم
  زور بازو بود که دست را شکست ؟
  يا حسادت يک انگشت کوچک
  که من چه بند بند بودم و تو چقدر يکدست ...

 

+85/08/26 هیلدا | |

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

                

+85/08/26 هیلدا | |

 
 اگر من و تو دو برگ بوديم  : هنگام خزان زودتر از تو مي شكستم ومي افتادم تا زماني كه تو

مي افتادي  در آغوشت بگيرم..................

     

+85/08/26 هیلدا | |

امشــب اين خـانـه عجـب حـال و هـوايــي دارد

 گــپ زدن بـا در و ديـــوار صفايـــي دارد

 همـه رفتنــد از ايـن خانــه ولــــي غصـــه نرفــت

بــازم ايـن يـــار قـديــمـــي چــه وفـــايـــي دارد

+85/08/24 هیلدا | |

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد .

    او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را  که ته ته چمدانش جا داده بود.

  و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟

 چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟

  عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.

  خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.

  عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.

  خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.

  و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد  عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.

  عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.

              

                       

+85/08/23 هیلدا | |

 

قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست ! چه قانون عجيبي چه ارمغان نجيبي و چه سرنوشت تلخ و غريبي كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره اميد كني و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني و خموش و بي صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش كني و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري و باز هم تو بماني و يك عمر صبوري

              

            

+85/08/23 هیلدا | |

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست ...

هزاردفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست ...

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

 به ما که مي رسد، حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

 خرابي ازدل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلندتر صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست ...

+85/08/23 هیلدا | |

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره
به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود

+85/08/23 هیلدا | |


کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم

مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم

زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم

آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم

مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم

کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم

کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم

+85/08/23 هیلدا | |

                                      
 
 
 
 

+85/08/23 هیلدا | |

       

+85/08/22 هیلدا | |

نیمه شب آواره و بی حس وحال

در سرم سودای جامی بی زبان
 
پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدائی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورداول باررا

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر
 
مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گرگشائی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده
 
در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون توئی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من
 
با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل به جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکوئی ناب بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار مارا از جدائی غم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری راگسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بر وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

امروز از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

                                  بعد از این هم آشنایت هر کس است
 
                                  باش با او یاد تو ما را بس است

                       
      

+85/08/22 هیلدا | |

از جوجه تيغي کوچولو پرسيدم: بزرگترين آرزوت چيه؟

معصومانه نگاهم کرد و گفت: بغلم ميکني؟

                          

                          

                     اما تو می دونی بزرگترین آرزوی من چیه ؟

 

+85/08/19 هیلدا | |

آری آغاز دوست داشتن است

                                              گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

                                           که همین دوست داشتن زیباست

    

 

+85/08/19 هیلدا | |

شادی کن تا وسعت داشته باشی,

 عمیق فکر کن وقتی غمگینی و دور بایست و نظاره گر باش .

 این حالت به تو لذتی می بخشه که احساس می کنی به یک اقیانوس تبدیل شدی و خوشا بحالت اگر اقیانوسی آرام باشی .

+85/08/19 هیلدا | |

whatyouaretome0014zj.jpg
 
whatyouaretome0112sh.jpg
 
whatyouaretome0228hh.jpg
 
whatyouaretome0337gy.jpg
 
whatyouaretome0443op.jpg
 
whatyouaretome0557sn.jpg
 

+85/08/16 هیلدا | |

God created the donkey

and said to him.
"You will be a donkey. You will work un-tiringly from sunrise to
sunset
carrying burdens on your back. You will eat grass,
you will have no intelligence and you will live 50 years."

The donkey answered:
"I will be a donkey, but to live 50 years is much. Give me only 20
years"
God granted his wish.
............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ...
............ .........

!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!
!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!

God created the dog

and said to him:
"You will guard the house of man. You will be his best Friend.
You will eat the scraps that he gives you and you will live 30 years.
You will be a dog. "

The dog answered:
"Sir, to live 30 years is too much,give me only 15 years.
" God granted his wish.
............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ...
............ ......... .

!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!
!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!
God created the monkey

and said to him:
"You will be a monkey. You will swing from branch to branch doing
tricks.
You will be amusing and you will live

20 years. "

The monkey answered:
"To live 20 years is too much, give me only 10 years."
God granted his wish.
............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ...
............ .........

!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!
!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!!

Finally God created man ...

and said to him:
"You will be man, the only rational creature on the face of the
earth.
You will use your intelligence to become master over all the
animals.
You will dominate the world and you will live 20 years."

Man responded:
"Sir, I will be a man but to live only

20 years is very little,
give me the 30 years that the donkey refused,
the 15 years that the dog did not want and
the 10 years the monkey refused.
" God granted man's wish
............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ...
............ .........

And since then, man lives

20 years as a man ,

marries and spends

30 years like a donkey,
working and carrying all the burdens on his back.

Then when his children are grown,
he lives 15 years like a dog taking care of the house
and eating whatever is given to him,

so that when he is old,
he can retire and live 10 years like a monkey,
going from house to house and from one son or
daughter to another doing tricks to amuse his grandchildren.

That's Life.

Is'nt it ??????????

+85/08/16 هیلدا | |

سهراب سپهری:هر کجا هستم باشم به درک!من که باید بروم! پنجره فکر هوا عشق زمین مال خودت! من نمیدانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد!تیپ را باید زد !جور دیگر اما.....!کار را باید جست کار باید خود پول! کار باید کم و راحت باشد!فک و فامیل که هیچ ... با همه مردم شهر پی کار باید رفت...! بهترین چیز اتاقیست که از دسته چک و پول پر است!پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست! سید خندان دو نفر!سوئیچم کو؟چه کسی بود صدا کرد زرو؟

+85/08/15 هیلدا | |

+85/08/15 هیلدا | |

                    

+85/08/15 هیلدا | |

I can't give solutions to all of
life's problems, doubts, or fears.
But I can listen to you and
together we will search for answers.
 

+85/08/15 هیلدا | |

There are so many things
I would like to say to You
And since We Can't Talk
I am Ever So Blue
There has not One Day
Passed Me By
That YOU weren't in My Thoughts
With TEARS in My Eyes
and In My Broken Heart
I can't understand WHY
it all happened so fast
Everytime I Think of YOU
I wonder how long
the PAIN in MY Heart Will Last

+85/08/15 هیلدا | |

The image

Let me be . . .
 
Let me be
the sunshine to brighten up your day..
Let me be
the moonlight to drive your darkness away..
Let me be
a flowing river to carry away your sorrows..
Let me be
a rain drop to wash away your tears..
Let me be
your shadow to walk by your side..
Let me be
the key to your loving heart . . .

+85/08/15 هیلدا | |

روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
ولي همينكه نزديك شد

، خورشيد بالهاي او را سوزاند

 فرشته
صبر و تحمل كرد

 ، تا بالهايش ترميم شدند

. و دوباره به سمت خورشید بال زد

. و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
فرشته تصميم گرفت

، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
بايستد

 و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد

و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
چهره مردانگي سبز

، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
راز يكرنگي

، پاكي و راستي .
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد

. چون
افسون محبت و گرماي او بود

. فرشته خوشحال بود

چون هنوز
قلبش زنده و بالدار بود .

آري مهربانم

، آن فرشته من بودم و آن خورشيد تو .
از آن روز من تو را با نامهايي صدا مي زنم كه هيچكس جز
الهه زيبايي معناي آنها را نمي داند .
آري مهربانم

، به تو مي گويم و به كسي جز تو نمي گويم
دوستت دارم اي هميشه دوست داشتني ترين من
تقديم به بهترينم
كسي كه مثل هيچكس نیست

+85/08/11 هیلدا | |

 

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د