|
من هنگامی که تو رو از دست دادم فقط چشمامو بستم ومی گفتم من تو رو دارم
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره آخر خط زندگی ،این نفسای آخره وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از اینو اون دلگیر می شم این آخر راه دیگه ،باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی،تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم،باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم هیچی نگم، داد نزنم، لبامو رو هم بدوزم در به در غزل فروش ، منم که گیتار می زنم با هر نگاه به عکست، انگارمن خودمو دار می زنم نفرین به عشق و عاشقی ، نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو ، تو سرنوشت من نوشت
اگه می دونستی چقدر تنهام همیشه برام اشک می ریختی اگه می دونستی همیشه اشک می ریزم هیچوقت تنهام نمی ذاشتی
یه دل دارم خدا داره زمین داره هوا داره میون دریای غمش کشتی و ناخدا داره یه دل دارم ترک داره ترس ویقین وشک داره رو بام برفیش همیشه یه دنیا بادبادک داره یه دل دارم آتیش داره تو ابرا قوم وخویش داره نه راه پس مونده براش نه طفلی راه پیش داره یه دل دارم رقیب داره فراز داره نشیب داره با این که آدم نشده کلی درخت سیب داره یه دل دارم خدا داره زمین داره هوا داره میون دریای غمش کشتی و ناخدا داره یه دل دارم ترک داره ترس ویقین وشک داره رو بام برفیش همیشه یه دنیا بادبادک داره یه دل دارم وفا داره یه طاقی از طلا داره تو بهترین جاش یدونه قصرویه پادشاه داره یه دل دارم نگین داره هوا داره زمین داره تو دریای پرازغمش قایق وسرنشین داره
می خواهم غزل را برای پرواز بهانه کنم وپرواز را برای رسیدن به تو و تو را بهانه زندگی و عشق را دلیل زندگی می خواهم بگریزم از این همه دلتنگی و دلواپسی از این همه دوری و جدائی برایم ترانه بخوان می خواهم با نوازش نوای پر مهر تو تمام غصه ها را به صلیب بکشم با آخرین غزل به سوی تو پرواز خواهم کرد در انتظار باش که در انتظار دیدار توام
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
میدونی چرا من با دیوار رفیق شدم؟ آخه اگر یک روز بیاد که دیگه هیچ کسی نبود که رو شونه اش گریه کنی می تونی به دیوار پناه ببری اگه دیوار از زیرت شونه خالی کرد روی سرت خراب می شه دیگه نیازی نداری گریه کنی چون بقیه واست گریه می کنن.
وقتی آموزگار گفت:عشق چند بخشه ؟ یک بار دستمو از بالا تا پائین آوردم و با خوشحالی گفتم: یک بخش! ولی وقتی تو را شناختم فهمیدم عشق سه بخشه 1.عطش دیدن تو 2. شوق با تو بودن 3. اندوه بی تو بودن
یادمه یه آرزو بود،همیشه موندن با هم واسه زخم دل تنهام،یادمه تو بودی مرهم ولی اون روزا گذشته،دیگه نیستی که بدونی کاش می شد بهت می گفتم،من می خوام پیشم بمونی با یه دنیا اشک و غصه،نمی خوام بی تو بمونم توی این غروب دلگیر،شعر رفتنو بخونم ولی اون روزا گذشته،شاید از یاد تو رفتم کاشکی بودی و می دیدی،من هنوز عاشقت هستم من صداتو نشنیدم ، نم اشکاتو ندیدم توی آشیون قلبت من نموندم و پریدم ولی امروز یاد عشقت منو تنها نمی زاره لحظه های بی تو بودن ، تو رو یاد من میاره
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟
هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.دادزد و بد وبيراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، اين بار خدا سکوتش را شکست و با صدايی دلنشين گفت: عزيزم بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بد و بيره و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن. لابه لای هق وهقش گفت: اما با يک روز..... با يک روز چه کاری می توان کرد.....؟ خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند ، می ترسيد راه برود، زندگی از لای انگشتانش بريزد. قدری ايستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگاهداشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سرو رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشيد بگذارد و می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد، اما..... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روی چمنها خوابيد، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود . |
Aboutگذشت ... آن زمان دیدار در هم شکست آن لحظه های انتظار و تو ... چه ساده گذشتی از این همه احساسArchivesتیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 کاربران آنلاین: بازديدها : |