|
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
بهترین ترانه رو من از چشمای تو می سازم تو قمار زندگیم تو نباشی من می بازم اگه باشی در کنارم با تو من مالک دنیام بی خیال غربت و غم چشم به راه نور فردام دوست دارم دوست دارم توی دنیا تو رو دارم مثه آسمون که تنها امیدش چند تا ستاره است دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره است هر سر انگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهت روشن شبای تارم با خیال روی ماهت
دروغین است هر سوگند و هر لبخند و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
کودکی با بازی جوانی با شهوت عشق با لذت پیری با حسرت تکرار تا ابدیت
هستی عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم
۱. یه پسر خوب وقتی تو پیاده رو راه می ره به دخترها تنه نمیزنه
۲.یه پسر خوب با یه ۲۰۶ آلبالویی توی بالا شهر الاف نمی گرده ۳.یه پسر خوب چراغ قرمز رو بخاطر اینکه داداش دوست دخترش افسر راهنمایی رانندگیه رد نمی کنه ۴.یه پسر خوب وقتی میخواد سوت بزنه دقیقآ این کارو پشت سره ۳ تا دختر انجام نمی ده ۵.یه پسر خوب وقتی می خواد چت کنه در به در دنبال ID دخترها نمی گرده ۶.یه پسر خوب هیچ وقت شماره تلفنش رو به کسی که تو روم باهاش چت کرده نمی ده ۷. یه پسرخوب مخ باباشو نمیزنه که براش یه MP3 Player با ظرفيت 120 GB بخره!!!!! ۸.يه پسر خوبPassword شو از اسم دوست دخترش انتخاب نمي کنه ۹. يه پسر خوب يه تراول پنج ميليوني رو توي جيب شلوارش که سوراخه نمي زاره 10. يه پسر خوب براي تفريح لب به سيگار نمي زنه 11. يه پسر خوب توي پارتي هاي شبانه هر چي که بهش دادن نمي خوره 12. يه پسر خوب براي بدست آوردن پس ورد دوستش به اون فايل Magic به جاي عکس بازيگر ها نمي ده 13. يه پسر خوب بعد از خوردن غذا ظرف ها رو مي شوره 14. يه پسر خوب توي کنکور با سکه 10 توماني تست نمي زنه
زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخر عمر من با تو هستم از او پرسیدم کیستی جواب داد غم هستم و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سرگرم می شوم ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم
چه اشتباهی کردم که اسمتو آوردم خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن جدا میشیم ما از هم چون خیلی ها حسودن دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب عکسا و هدیه هاتم می دم به یه واسطه تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه حرفای عاشقونه همش مال قدیمه مثل همون حرفا که ما ها به هم زدیمه هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن نذار که عشقت واسش مشکل و دردسر شه نذار که از دست تو راهی یک سفرشه گناه تو همین بود نداشتن صداقت اما گناه من بود نکردن خیانت
ای یار به جهنم که مرا دوست نداری از عشق تو هرگز نکنم گریه و زاری اگر روزی بری و یاری بگیری الهی تب کنی فرداش بمیری الهی سرخک و اوریون بگیری تب مالت و فشار خون بگیری اگر بردی ز اینها جان سالم الهی درد بی درمان بگیری الهی تو بمیری من بمانم سر قبرت بیام قرآن بخوانم
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم من با نفسهایم نام تو را خواندم کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم روزی که می گفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو می میرم روزی که با عشقت بستی به زنجیرم ، بازنده من بودم این بوده تقدیرم خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم گفتی که می دانم باور نمی کردم هرگز جدائی را آن آمدن با عشق این بی وفایی را
همیشه در بچگی دخترها عاشق عروسکها و پسرها عاشق مردهای قوی هیکل اند اما نمی دونم چرا وقتی بزرگ می شن دخترها عاشق مردهای قوی هیکل و پسرها عاشق عروسکها می شن.
مدتی است کویر لبهایم رنگ لبخند را از یاد برده اند و باران همنشین دیرین آسمان چشمانم شده است آه...مدتی است گل واژه های مهربان عشق ومحبت را از یاد برده ام و در کوچه پس کوجه های قلبم مهربانی را گم کرده ام آری مدتی است عطر حضور تو را در کنار خودم احساس نمی کنم.
دل من يه روز به دريا زد ورفت... پشت پا به رسم دنيا زد و رفت... زنده ها خيلي براش کهنه بودن... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت... هواي تازه دلش مي خواست ولي... آخرش تو غبارا زد و رفت... دنبال کليد خوشبختي مي گشت... خودشم قفلي رو فقلا زد و رفت .
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند،اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد.
یه روز ازت پرسیدم که من رو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟ تو گفتی منو بیشتر دوست داری ازم پرسیدی تو چی؟ من بهت گفتم که زندگی رو بیشتر دوست دارم تو ناراحت شدی ، قهر کردی و رفتی و من دیگه هیچ وقت تورو ندیدم تا بهت بگم تمام زندگیم بودی نمیدانم که بی تو کیستم من اگر روزی نباشی نیستم من تو در چشم منی هر جا که هستم تو را در هر جا که هستی می پرستم
ازم پرسیدی بزرگترین آرزویت چیست؟ گفتم تحقق یافتن آرزوهای تو اما افسوس که هرگز ندانستم آرزوی تو جداشدن از من بود .
زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم و تو به من آموختی چگونه دوستت بدارم اما به من نیاموختی چگونه فراموشت کنم
دیگه واژه هام تموم شد دیگه من حرفی ندارم همه زندگیمو با عشق واسه ی چشمای تو دادم حالا که دلم گرفته چرا من تو رو ندارم؟؟؟ چرا جای دستای تو ، تو دستام خزون رو دارم؟؟؟ چرا دیگه وقت بارون شونه هاتو من ندارم؟؟؟ میدونی دلم گرفته واسه تو قد یه دنیا واسه من زندگی بی تو شده کابوس یه رویا زندگی بی تو یه مرگه ، یه مرگه آروم و ساده عشق تو باد هوا بود عشق من مثل یه کوهه عشق ما یه دنیا حرفه ،واسه تو فقط یه واژه ، واسه من مثل یه دریا
ازم پرسید:هر کاری که بگم انجام میدی؟ گفتم:خوب آره! گفت:برو به جهنم گفتم:اگه برم تو هم می آیی؟ گفت:معلومه که میام و سالهاست که تو جهنم عشقم دارم میسوزم غافل از اینکه او قرار بهشت را با یکی دیگه گذاشته بود.
دلم می خواست بازم تورو یه شب تو خواب می دیدمت مثل گلهای نیلوفر از روی آب می چیدمت بازم میشد با همدیگه کنار دریا بشینیم یا بپریم به آسمون آبی عشقو ببینیم دلم می خواست با همدیگه تنهائی رو قال بذاریم دل بکنیم از این قفس برای هم بال بسازیم سر بذاریم رو دوش هم برای هم گریه کنیم با همه مهربون باشیم برای غم گریه کنیم یه پل رو آوار بزنیم دورنگی رو دار بزنیم به مرکز عاشق شدن نقطه ی پرگار بزاریم بگیم به هم از دل و جون من می مونم تو هم بمون نریم سراغ دیگرون پا نزاریم رو عهدمون اگه یکیمون بمیره اون یکی یاری نگیره عاشق بمونه تا که هست چون که به عهدش اسیره یعنی اینا خیالیه فقط یه قاب خالیه داشتن تو برای من آرزوی محالیه کاشکی میشد که رویاهام رنگ حقیقت بگیرن تموم دردوغصه هام تو چاه نفرت بمیرن کاشکی میشد که تا ابد من و تو مال هم باشیم برای پرواز از قفس پرای بال هم باشیم
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان میرسد من که میدانم به دنیا اعتباری نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر سر زده می آید و راه فراری نیست پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
شبی خواب دیدم با خدا کنار ساحل قدم میزنم ، رد پای هردوی ما روی ساحل بود
وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم دیدم در مواقع سختی تنها یک رد پا روی ساحل است
پس به خدا گله کردم و گفتم:خدایا چرا در مواقع سختی مرا تنها گذاشتی؟
خدا لبخندی زد و گفت:فرزندم در آن مواقع تو بر دوش من بودی بخاطر همین تنها یک ردپا از آن مواقع بجا مانده.
|
Aboutگذشت ... آن زمان دیدار در هم شکست آن لحظه های انتظار و تو ... چه ساده گذشتی از این همه احساسArchivesتیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 کاربران آنلاین: بازديدها : |